عشق هرگز با جستجو به دست نمی آید
عشق از راه بخشش واقعیت می یابد
عشق طنین صدای خودما است
تو احساس می کنی که عشق بر تو می بارد
زیرا تو خود رودی از عشق شده ای که جاری است
همه جهان را خواهی دید که عاشقانه به
جانبت روانند
آنگاه که عشق آمد نیایش نیز می آید
عاشقانه و بی چشمداشت به همه وبه هرچه
هست جواب دادن
تجربه باطنی
حضور خداوند است.
کی بوده ای نهفته که پیدا کنم ترا کی
رفته ای زدل که تمنا کنم ترا
غیبت نکرده ای که شوم طالب حضور پنهان
نگشته ای که هویدا کنم ترا
با صد هزار جلوه برون آمدی که من با
صد هزار دیده تماشا کنم ترا
مستانه کاش در حرم ودیر بگذری تا قبله
گاه مومن وترسا کنم ترا
زیبا شود به کارگه عشق کار من هر گه
نظر به صورت زیبا کنم ترا
رسوای عالمی شدم از شر عاشقی ترسم خدا
نخواسته رسوا کنم ترا
تريف عشق
بيشتر اهل معنا گفتهاند: عشق، چون وجود، غير
قابل شناسايى و توصيف است؛ زيرا آن چه درباره
عشق گفته شود، همه اثر و جلوهاى از ظهور عشق
است. اكنون با توجّه به آثار و ظهورات عشق، به
تعابير گوناگونى كه در اين باره بيان
داشتهاند اشاره مىكنيم:
1. عشق، جنون الهى است كه نفوس قدسى و ارواح
عالى به آن مبتلا مىشوند.
2. عشق، جذبه و الهام الهى و تحريك روح قدسى
است به سوى اقليم حُسن و زيبايى.
3. عشق، درمان هر درد بى درمان است.
4. عشق، فرمانده كلّ قواى وجود و معزول كننده
حكم عقل است.
5. عشق، حكومت و سلطنت الهى است به تجلّيات
انوار حق بر دل پاكان.
6. عشق، آتش شوق الهى است كه شوق ماسوا را پاك
مىكند.
7. عشق، آتشى است كه در قلب شعله ور شود و
عاشق را بسوزاند.
هرگاه علاقه به چيزى، شدّت يابد به گونهاى كه
آدمى را مسخّر خويش نمايد، «عشق» ناميده
مىشود. عشق در واقع شدّت محبّت است.
از اين رو گفتهاند:
محبّت چون به غايت رسد، آن را عشق خوانند و
گويند كه: «العشقُ محبّة مُفرطَة» و عشق،
خاصتر از محبّت است؛ زيرا كه همه عشق، محبّت
باشد؛ امّا همه محبّت، عشق نباشد
هر مهر كه
انتهاپذيرد
عشقست كه ابتدا پذيرد
كز حد چو برون شود محبّت
عشقست به نزد اهل وحدت
مولوى، آدمى را
در توصيف عشق و تعريف آن ناتوان مىداند و
مىگويد
عاشقى پيداست از
زارى دل
نيست بيمارى چو بيمارى دل
علّت عاشق ز علّتها جداست
عشق اُصطرلابِ اسرار خداست
چون قلم اندر نوشتن مىشتافت
چون به عشق آمد قلم بر خود شكافت
چون سخن در وصف اين حالت رسيد
هم قلم بشكست و هم كاغذ دريد
عقل در شرحش چو خر در گِل بخفت
شرح عشق و عاشقى هم عشق گفت
عشق چشيدنى است،
و نمىتوان آن را در مفاهيم گنجاند و يا جنس و
فصلى برايش منظور كرد
دكّه علم و خرد بست درِ عشق گشود
آن كه مىدست بسر، علّت سوداى تو را
بشكنم اين قلم و پاره كنم اين دفتر
نتوان شرح كنم جلوه والاى تو را
پس مىتوان در
تبيين عشق به آثار و تجلّيات آن اشاره كرد؛
امّا پى بردن به كنه و ماهيّت عشق، آن گونه كه
بايد ميسّر نيست.
عشق مجازى و عشق
حقيقى
در يك تقسيم
بندى كلّى، عشق رابه دو نوع، عشق مجازى و عشق
حقيقى، تقسيم كردهاند و اينك توضيح كوتاهى در
اين رابطه.
عشق مجازى
عشق مجازى، عشق
به زيبارويان و اشتياق ديدار شمايل آنان است.
بىترديد گروهى از انسانها به زيبارويان عشق
ورزيده و به ديدار چهره آنان، مشتاق بوده و
براى اشباع عشق خويش، ناگوارىها و خطرهايى را
هم متحمّل شدهاند. درباره ماهيّت اين نوع
عشق، در ميان حكما و محققان آراى گوناگونى
وجود دارد:
1. برخى اين عشق را مذموم شمرده و در نكوهش آن
نكاتى را يادآورشدهاند.
2. گروهى اين نوع عشق را ستوده و در ستايش آن
سخنانى بيان داشتهاند.
3. برخى درباره اين نوع عشق و خوب يا بد بودن
آن، سكوت كردهاند و گفتهاند: از شناخت علل و
اسباب آن عاجزيم.
4. عدّهاى از حكما، آن را يك نوع بيمارى
نفسانى خواندهاند.
بىشك مبدأ عشق مجازى، شهوت جسمانى و لذّت
حيوانى است. در اينگونه عشقها، تنها توجّه
عاشق، به ظاهرِ معشوق است و چيزى به جز صورت،
شكل و رنگ نمىبيند. از اين رو گفتهاند: اين
عشق از مقوله شهوتجنسى است و از مبادى شهوانى
سرچشمه گرفته و به همان جا نيز خاتمه مىيابد.
به تعبير ديگر، عشق مجازى در واقع عشق نيست،
بلكه طغيانوطوفان شهوت است و كم و زيادى آن
بستگى به فعّاليّتهاى فيزيولوژيكى بدن دارد.
مولوى اينگونه عشقها را نكوهيده و آن را يك
نوع بتپرستى مىشمارد:
زين قدحهاى صور كم باش مست
تا نباشى بت تراش و بت پرست
عشق بر مرده نباشد پايدار
عشق بر حىِّ جان افزاى، دار
عشق آن زنده گزين كو باقى است
وز شراب جانفزايت ساقى است
وى همچنين عشقهاى مجازى و شهوانى را ننگ
مىشمارد و مىگويد:
عشق هايى كز پى رنگى بود
عشق نبود عاقبت ننگى بود
اين بگفت و رفت در دم زير خاك
آن كنيزك شد زعشق و رنج پاك
زان كه عشق مردگان پاينده نيست
چون كه مرده سوى ما آينده نيست
عشق زنده در روان و در بصر
هردمى باشد ز غنچه تازهتر
عشق آن بگزين كه جمله انبيا
يافتند از عشق او كار و كيا
از آن جا كه اساس عشق مجازى بر جلب لذّت و
اشباع اميال نفسانى است، اين پديده نمىتواند
براى انسان يك فضيلت و ارزش به شمار آيد، بلكه
چيزى است كه آدمى را از نيل به كمال واقعى باز
مىدارد. اين عشق، ويژگىها و پىآمدهاى خاص
خود را دارد كه برخى از آنها عبارتند از:
تقويت خودپرستى: در اين عشق، آن چه براى عاشق
مطرح است، «معشوق» نيست، بلكه خود عاشق است؛
يعنى عاشق پيش از اين كه عاشقِ معشوق باشد،
عاشق خويشتن است؛ چرا كه عاشق، معشوق را براى
خود مىخواهد و اين همان «خودپرستى» است. پس
كسانى كه به تمجيد و ستايش از اين نوع عشق
مىپردازند، در واقع ديگران را به سوى لجنزار
خودپرستى سوق مىدهند و انسانها را از عشق
حقيقى محروم مىكنند.
اسارت باطنى: عشق واقعى آن است كه آدمى را به
«آزادى معنوى» برساند نه اسارت باطنى. گرچه در
عشق مجازى، ظاهراً عاشق از همه چيز آزاد شده
است و در بدو امر به نظر مىآيد كه هيچ گونه
وابستگى در وجودش نيست، امّا در واقع آن چنان
به يك نقطه كه معشوق اوست، چشم دوخته كه
وابستگىيى بالاتر از آن متصوّر نيست؛ زيرا
وابستگى به پديدهاى است كه ريشه تمام كثرات
است و آن دل بستگى به عالم مادّه است. در اين
نوع عشق، عاشق همه هستى را در چشم و ابرو و لب
خلاصه مىكند و حاضر نيست آنى از اين حصار
بيرون بيايد.
بى ثباتى: در عشق مجازى، عشق عاشق بهرهاى از
ثبات و استقامت ندارد؛ زيرا معشوق، دايم در
حال تغيّر و نقصان است. از اين رو، كسى كه بر
شاخه لرزان عشق مجازى تكيه كرده، از واقعيّات
عالم هستى و نيز از واقعيّت خود معشوق خواهد
بريد؛ زيرا در اين نوع عشق، گرچه معشوق داراى
زيبايى ظاهرى است، امّا از نقصها و زشتىها
نيز مبرّا نيست، علاوه بر اين كه روز به روز
از زيبايىهاى او كاسته و بر زشتىهايش افزوده
مىگردد. در اينجاست كه به اندازه كاسته شدن
از زيبايىهاى معشوق، عشق عاشق هم تنزّل
مىيابد به گونهاى كه ارزش معشوق در نظرش كم
مىشود و به تدريج مرغ عشق از آشيانه روح عاشق
بيرون مىرود.
مولوى، معشوق عشق مجازى را همانند آتشى
مىداند كه ناخالص است و در درون خويش دود
سياه دارد:
چون رود نور و شود پيدا دخان
بفسرد عشق مجازى آن زمان
چون شود پيدا دخان غم فزا
بفسرد نى عشق ماند نى هوا
آرى، صورت ظاهر، فناپذير است؛ امّا عالم معنا،
جاويدان مىماند. مولانا صورت و معنا را به
مثابه صدف با گوهر دانسته و عشق مجازى را
سرزنش مىكند و مىگويد:
صورت ظاهر فنا گردد بدان
عالم معنا بماند جاودان
چند بازى عشق با نفس سبو
بگذر از نفس سبو رو آب جُو
صورتش ديدى ز معنا غافلى
از صدف درّى گزين گر عاقلى
اين صدف هاى قوالب در جهان
گر چه جمله زندهاند از بحر جان
ليك اندر هر صدف نبود گهر
چشم بگشا در دلِ هر يك نگر
خيال گرايى: از نواقص و ويژگىهاى منفى ديگرِ
عشقهاى مجازى، اين است كه عاشق به ساختههاى
خود عشق مىورزد و با اين كه در اوهام زندگى
مىكند، مىپندارد به موجودى خارج از خود دل
بسته است. وى غافل از آن است كه به خويشتن و
ساختههاى خود مهر مىورزد.
عاشق تصوير و وهم خويشتن
كى بود از عاشقان ذوالمنن
منگر اندر نقش زشت و خوب خويش
بنگر اندر عشق و بر مطلوب خويش

عاشق خويشند و صنعت كرد خويش
دمّ مار آن را سر مار است كيش
آن كه عاشق نيست او در آب در
صورت خود بيند اى صاحب نظر!
دور مىبينى سراب و مىدوى
عاشقِ آن بينشِ خود مىشوى
عشق، صورتها بسازد در فراق
تا مصوّر سركشد وقت تلاق
پس در اين گونه
عشقها، حسّ زيباگرايىِ عاشق، با ناتوانىِ
درونى وى، يك جا جمع شده و به صورت مطلق
درآمده و آن را به معشوق خود نسبت مىدهد و در
نتيجه به او عشق مىورزد؛ يعنى در واقع سازنده
عظمت معشوق، روح نامتعادل عاشق است.
جنايت زا: عشقى كه از چهرهاى زيبا آغاز شود و
به پستترين اعضاى بدن، پايان يابد و روحِ
نفسپرستى را در آدمى بدمد. بىترديد در صورت
تزاحم و تعارض، جنايت مىآفريند؛ بدين معنا كه
عاشق با مشاهده عشق ورزى ديگران به معشوقش،
تحمّل را از دست داده جنايت مىآفريند و تاريخ
پر است از سرگذشت عاشقانى كه در رقابتِ عشقىِ
خويش، مزاحمان را از سر راه خويش برداشته و
عشق شهوانى خود را با جنايت سبعانه در
آميختهاند.
از آن چه تاكنون گفته شد، روشن مىشود كه
انگيزه عشق مجازى، چيزى جز جلب لذّت به سوى
خويش نيست. عشق مجازى تبعات منفى ذيل را دربر
دارد:
اوّل، نفى جهان هستى با تمام قوانين و عظمتش و
اثبات چهره و دو چشم و ابرو؛
دوم، بردگى و اسارت ابدى و سپردن اختيار خود
به دست معشوق؛
سوم، پا گذاشتن روى همه نواميس جهان هستى؛
چهارم، از بين بردن ارزشها از قاموس زندگى؛
پنجم، حركت برخلاف نظام هستى و عدم همآهنگى
با آن.
عشق حقيقى
عشق حقيقى، عشق و محبّت به ذات الهى است، و
اين امرى است ممكن و پسنديده؛ زيرا محبّت
انسان به ديگران ناشى از حُسن و زيبايى و
كمالات آنان است. و از آن جا كه جمال خالص و
كمال مطلق، منحصر در ذات حق است و درياى كمال
و جمال او ساحل ندارد، تنها اوست كه سزاوار
عشق و محبّت است. پس كسى كه محبّت به ذات الهى
را انكار مىكند و آن را مجازى مىشمارد، در
واقع منكر صفات جمال و جلال خداوند است و يا
محبّت انسان به ديگران را ناشى از فضايل و
كمالات آنان نمىداند و مسلّم است كه اين دو،
از امور غير قابل انكارند. نتيجه اين كه ذات
الهى برترين محبوب و معشوق است. از اين رو،
محبّت و عشق انسان به خداوند، امرى ممكن و
حقيقى است نه مجازى.
دل كرد بسى نگاه در دفتر عشق
جز دوست نديد هيچ رو در خور عشق
چندان كه رُخَت حُسن نهد بر سر حُسن
شوريده دلم عشق نهد بر سر عشق
«عراقى» باده را عشق ناميده و آن را مايه
سرمستى دانسته و مىگويد:
نخستين باده كاندر جام كردند
زچشم مست ساقى وام كردند
چو با خود يافتند اهل طرب را
شراب بىخودى در جام كردند
لب مِيگون جانان جام دارد
شراب عاشقانش نام كردند
ز بهر صيد دلهاى جهانى
كمند زلف خوبان دام كردند
بهم كردند و عشقش
نام كردند
سر زلف بتان آرام
نگرفت
زبس دلها كه
بىآرام كردند
چو گوى حُسن در
ميدان فكندند
بيك جولان دو
عالم رام كردند
آرى، عشق حقيقى،
عشق به خداست كه
مملوّ از راز و
رمز است.
جانا حديث شوقت
در داستان نگنجد
رمزى ز راز عشقت
در صد بيان نگنجد
جولانگه جلالت در
كوى دل نباشد
خلوتگه جمالت در
جسم و جان نگنجد
دردل چوعشقت آيد
سوداىجان نماند
در جان چو مهرت
افتد، عشق روان
نگنجد
بخشاى بر غريبى
كز عشق تو بميرد
وانگه در آستانت
خود يك زمان
نگنجد
آن دم كه با
خيالت، دل راز
عشق گويد
گر جان شود
«عراقى» اندر
ميان نگنجد
مولوى، عشق واقعى
را عشق به خدا
مىداند، و به
سبب وجود همين
عشق در پيامبر(ص)
بود كه او را
فلسفه خلقت و رمز
كاينات دانست.
عشقِ آن زنده
گزين كاو باقى
است
وز شراب جان
فزايت ساقى است
با محمد بود عشق
پاك، جفت
بهر عشق او خدا
«لولاك» گفت
P
. اشاره دارد به
حديث قدسى
«لَوْلاكَ لَما
خَلَقْتُ
الْأَفلاكَ؛ اى
پيامبر! اگر تو
نبودى دست به
خلقت كاينات
نمىزدم».
اندر آن جز عشق
يزدان كار نيست
جز خيال وصل او
ديّار نيست
خانه را من روفتم
از نيك و بد
خانهام پر گشت
از عشق احد
از آن چه گذشت
دريافتيم كه گرچه
عشق را به مجازى
و حقيقى تقسيم
كردهاند، امّا
در واقع و
نفسالأمر، يك
نوع عشق بيشتر
وجود ندارد و آن
«عشق الهى» است و
بقيّه، شايسته
نام زيباى عشق بر
آنها نيست، بلكه
طوفان شهوت و
امواج هوس است. و
مجازاً نام عشق
بر آن مىتوان
گذاشت.
تبديل عشق مجازى
به حقيقى
عرفا در باب عشق،
به تبيين اين
نكته پرداختهاند
كه گاهى ممكن است
عشق مجازى به عشق
حقيقى تبديل شود؛
يعنى اگر در كسى
عشق به خوبرويان
پيدا شد، عاقبت
اين عشق، او را
به عشق خدا
مىكشاند و
نردبانى جهت نيل
به عشق الهى
مىشود؛ امّا
بايد توجّه داشت
كه اين سخن را،
نهبهطور مطلق،
بلكه به طور
مشروط بيان
كردهاند. در اين
كه چگونه
عشقمجازى به عشق
حقيقى تبديل
مىشود، دو راه
نشان دادهاند:
راه اوّل، آدمى
در برابر عشق
مجازى استقامت
بورزد و راه عفاف
و پاكدامنى
برگزيند و در
فراق معشوق خويش
بسوزد و از اين
طريق بر روح خويش
فشار آورد، كه در
نتيجه خداوند به
پاداش اين
مجاهدت، عشق
مجازى او را به
عشق حقيقى مبدّل
مىنمايد و آتش
محبّت الهى را در
خرمن وجودش
شعلهور مىسازد
و او را به مقامى
كه شايسته اوست
مىرساند. ازاين
روست كه در
روايات وارد شده:
مَنْ عَشِقَ وَ
كَتَمَ وَ عَفَّ
وَ ماتَ، ماتَ
شَهيداً؛
آن كه عاشق شود و
كتمان كند و عفاف
ورزد و در همان
حال بميرد، شهيد
مرده است.
راه دوم، عشق
مجازى، واقعاً از
انگيزه شهوانى و
حيوانى به دور
باشد؛ يعنى كسى
كه عاشق زيبا
چهرگان مىگردد،
هيچ گاه نبايد
مسائل شهوانى او
دخالتى در اين
مهرورزى داشته
باشد، بلكه عشق
او بايد تنها از
روح زيباى وى و
جمال معشوق و
محبوب او منشأ
بگيرد؛ آن گونه
كه انسان گاهى
شيفته منظره
زيباى طبيعت و يا
آثار هنرى
مىشود. در اين
صورت است كه به
قول جامى، اين
عشق، پرتويى از
عشق الهى خواهد
شد:
دلى كو عاشقِ
خوبانِ مه روست
بداند يا نداند
عاشقِ اوست
و نيز مرحوم فيض
كاشانى، در اين
باره مىگويد:
از عشقِ مجاز
گويمت چيست غرض
زان چاشنى عشق
حقيقيست غرض
از جلوه حسن دوست
در روى نكو
تعليم طريق
عشقبازيست غرض
و مولانا جلال
الدّين محمد بلخى
رومى، در اين
باره گويد:
عشق، صورتها
بسازد در فراق
تا مصوّر سركشد
وقت تلاق
كه منم آن اصل،
اصل هوش و مست
بر صور آن حُسن
عكس ما بُده است

پردهها را اين
زمان برداشتم
حسن را بىواسطه
افراشتم
زانكه بس با عكس
من درتافتى
قوّت تجريد ذاتم
يافتى
چون از اين سو
جذبه من شد روان
او كشش رامى
نبيند در ميان
مغفرت مىخواهد
از جرم و خطا
از پس آن پرده از
لطف خدا
چون زسنگى
چشمهاى جارى شود
سنگ اندر چشمه
متوارى شود
كس نخواند بعد از
آن او را حجر
زانكه جارى شد از
آن سنگش گهر
از بزرگان حكمت و
عرفان نيز، در
اين باره (تبديل
عشق مجازى به عشق
حقيقى و الهى)
سخنانى به ميان
آمده كه ذكر
آنها خالى از
فايده نيست.
ابن سينا
مىگويد:
اگر انسان عشقِ
صورت زيبايى را
به انگيزه لذّت
حيوانى در دلش
جاى دهد شايسته
توبيخ و بلكه
سزاوار توبيخ
هاست؛ مانند
اشخاص زناكار و
گروههاى منحرف و
فاسق؛ امّا اگر
صورت نمكين و
زيبايى را با
ديدگاه عقلانى
دوست بدارد، اين
محبّت و عشق،
وسيلهاى براى
رفعت و افزايش در
خير خواهد بود؛
زيرا
عاشق به موضوعى
تمايل پيدا كرده
است كه از نظر
تأثير، به معشوق
اوّل و معشوق محض
(خدا) نزديك است
عشق آن باشد كه
باطل حق شود
قيد را بگذارد و
مطلق شود
در دل عاشق چو
عشق آتش فروخت
هر چه جز معشوق
بُد آن جا بسوخت
شيخ محمد لاهيجى
(شارح گلشن راز)
مىنگارد:
عشق مجازى اگر به
صورت حسن، به
طريق پاكى و قطع
نظر از شهوات
نفسانيّه باشد،
مشاهده حق دركسوت
حق است و دين و
عادت حق است و از
باطل دور است و
البته (مريد را)
به عشق حقيقى
رساند. و اگر آن
عشق به نظر
شهوانى باشد و
منبعث از طبيعت
حيوانى بُوَد،
جذب و تصرّف در
صورت حسن فعل حق
است كه در كسوت
باطل شرعى كه
شهوت است ظهور
نموده و آن، كارِ
شيطان و نفس است
و انحراف از دين
و صراط مستقيم
است.
. لاهيجى، شرح
گلشن راز، ص 486.
صدر المتألّهين،
حكيم بزرگ الهى
در كتاب نفيس
الأسفار الأربعه
بابى تحت عنوان
«في ذكرِ عشقِ
الظُّرفا وَ
فِتْيانِ
لِلْأَوْجُهِ
الْحِسان» باز
كرده و به بحث از
عشق مه رويان
اختصاص داده و
درباره ماهيّت آن
به پژوهش و بررسى
پرداخته و عشق
مجازى را به عشق
حيوانى و نفسانى
تقسيم كرده و
مىگويد:
عشقِ نفسانى
عبارت است از:
عشقى كه از
مشابهت و مشاكلت
جوهرى ميان نفس
عاشق و معشوق
ناشى مىگردد. در
اين عشق، استحسان
عاشق از شمايل
معشوق به سبب اين
است كه آنها را
ناشى از نَفْس
دانسته و در نفس
نيز مشاهده
مىنمايد. و عشق
حيوانى عبارت است
از: عشقى كه مبدأ
آن را شهوت بدنى
و لذّت بهيمى
تشكيل دهد؛ در
اين عشق توجّه
عاشق تنها به
ظاهر معشوق بوده
و چيزى جز شكل و
رنگ نمىبيند.
عشق نفسانى از
لطافت نفس و
پاكيزگى آن ناشى
مىگردد؛ ولى عشق
حيوانى مقتضاى
نفس امّاره بوده
و اغلب با نوعى
فجور و حرص همراه
مىباشد. كسى كه
از عشق نفسانى
برخوردار است،
داراى رقّت قلب و
علوّ انديشه بوده
و گويا همواره
چيزى را جست و جو
مىنمايد كه از
حواس ظاهرى پنهان
است. به همين
دليل از هر چيزى
كه او را مشغول
مىدارد، بُريده
گشته و از آن چه
غير معشوق است،
دورى مىجويد.
روى آوردن به
معشوق حقيقى آن
گونه كه براى اين
اشخاص آسان و
ميسّر است، براى
ساير اشخاص نيست.
اين حكيم الهى،
عشق ظريفان را به
زيبا رويانِ
جهان، از جمله
امور ممدوح و
نيكو به شمار
آورده و منشأ
پيدايش اين نوع
عشق را استحسان
محبوب مىشمارد و
مىگويد:
عشق ظرفا به مه
رويان چيزى جز
اشتياق و علاقه
به جمال انسانيّت
نيست. جمال
انسانيّت چيزى
است كه بسيارى از
آثار جمال و جلال
خداوند در آن
ظاهر است.
(لَقَدْ
خَلَقْنَا
الْإِنسانَ فى
أَحْسَنِ
تَقْويم) پس عشق
به خوب رويان اگر
از شهوت . تين
(95) آيه 4.
حيوانى ناشى نشده
باشد و مبدأ آن
را تنها استحسان
شمايل معشوق
تشكيل دهد، نه
تنها مذموم نيست،
بلكه از فضايل
انسانى نيز به
شمار مىآيد. اين
فضيلت از جمله
فضايلى است كه
قلب و دل آدمى را
نرم و رقيق كرده
و ذهن وى را از
امور ناشايسته
پاك و پيراسته
مىگرداند، نفس
ناطقه را نيز
آگاه و بيدار
كرده و آن را
براى درك امور
شريفه مهيّا
مىسازد.
ملّاصدرا،
الأسفار الأربعة،
ج7، ص 173
از آن چه گفتيم،
به دست مىآيد
عشق مجازى اگر از
شايبه امور
شهوانى به دور
باشد و جنبه
نفسانى به خود
بگيرد، زاينده
عشق حقيقى و
نردبان عشق الهى
مىشود، همان
گونه كه
گفتهاند:
اَلْمجازُ
قَنْطَرَةُ
الْحَقيقةِ؛
مجاز، پُل حقيقت
است.
البته اين در
صورتى است كه عشق
مجازى، حالت
مرآتيت داشته
باشد؛ يعنى به
اصطلاح «ما به
ينظر» باشد نه
«ما فيه ينظر». و
شايد آن چه را به
عدّهاى از اهل
معرفت نسبت
مىدهند كه
«خداپرستى در
جمال پرستى و
عشقورزى به
خوبان است» حمل
بر همين معنا
باشد؛ يعنى جمال
الهى را در صنع
حق تعالى ديدن.
به هر حال، در
زمينه عشق مجازى
بايد به نكاتى كه
در ذيل مىآيد.
توجّه داشت:
1. اين عشق، قابل
توصيه نيست گر چه
آثار مثبتى هم بر
آن بار شود؛
2. اين عشق، در
صورتى ارزشمند
است كه كاملاً از
شهوات حيوانى به
دور باشد؛
3. اين عشق، در
همه حالات سير
انسان ممدوح
نيست، بلكه در
بعضى حالات ممدوح
و در برخى حالات
مذموم است. همان
گونه كه حكيم
الهى، ملّا صدرا
معتقد است كه اين
نوع عشق در اواسط
سلوك عرفانى براى
بيرون كشيدن
انسان از منجلاب
شهوتهاى حيوانى
مفيد و مؤثر
مىباشد، ولى پس
از استكمال نفس
به علوم الهى و
اتصال به عالم
قدس، اشتغال به
اين گونه امور
دون شأن انسان
بوده و شايسته
مقامرفيع وى
نمىباشد.
|
   |
| |
