خوش آمديـــــد

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

                                       

Test your lover just click here

 

عشــــق

عشق را با مردم بي درد سر خواهم گذاشت
سر در آغوش گناهی تازه تر خواهم گذاشت
بي پر و بال از ستبر آسمان خواهم گذشت
در كبود لانه مشتي بال و پر خواهم گذاشت
در به در دنبال يك جو تشنگي خواهم دويد
چشمه را با تشنگان دربدر خواهم گذاشت
تا نگويند اين جوان بي رد پايي كوچ كرد
دفتري شعرو مزاري شعله ور خواهم گذاشت
بي صدادر كلبه اي متروك جان خواهم سپرد
مرگ را از رفتن خود بي خبر خواهم گذاشت

 

عشق چيست ؟

از ديدگاه معلم ورزش=عشق تنها توپی است که شارت نميشود و از قلب خارج نميشود.بنگريادم کن بپذيرم وشادم کن .

از ديدگاه معلم رياضيات=عشق تنها معادلهای است که هميشه يک طرف آن مجهول است .

از ديدگاه علوم= عشق تنها بيماری است که ميکروبش از راه چشم وارد می شود.

عشق تنها آهن ربايی است که قلب را جذب می کند .

عشق تنها درختی است=که ريشه اش نگاه ساخته اش دل و برگهايش اشک است .عشق تنها دادهای است که از داده آن آمار گرفت

  عشق يعنی چی     

 

عشق يعنی دل دادن و دل دادگی

عشق يعنی سر به زير افتادگی

عشق بوی عطر گلها می دهد

بوی عطر گلهای خانگی

عشق يعنی دوست بودن با همه

دوست بودن با دانش و فرزانگی

عشق يعنی گل و پروانه باش

مثل شمع در جای خود ايستادگی

عشق هوشيار و دانا بودن است

هوشيار بودن در قبای سادگی

عشق يعنی گم شدن در راه دور

از غم دلدار خود ديوانگی

عشق يعنی دوست دارم من تو را

دوست داشتن از ابتدای زادگی

بر نيايد در سخن توصيف روح افزای عشق

در کلامی مختصر عشق يعنی دل دلدادگی


عشق هرگز با جستجو به دست نمی آید

عشق از راه بخشش واقعیت می یابد

عشق طنین صدای خودما است

تو احساس می کنی که عشق بر تو می بارد زیرا تو خود رودی از عشق شده ای که جاری است

همه جهان را خواهی دید که عاشقانه به جانبت روانند

آنگاه که عشق آمد نیایش نیز می آید

عاشقانه و بی چشمداشت به همه وبه هرچه هست جواب دادن

تجربه باطنی حضور خداوند است.

کی بوده ای نهفته که پیدا کنم ترا کی رفته ای زدل که تمنا کنم ترا

غیبت نکرده ای که شوم طالب حضور پنهان نگشته ای که هویدا کنم ترا

با صد هزار جلوه برون آمدی که من با صد هزار دیده تماشا کنم ترا

مستانه کاش در حرم ودیر بگذری تا قبله گاه مومن وترسا کنم ترا

زیبا شود به کارگه عشق کار من هر گه نظر به صورت زیبا کنم ترا

رسوای عالمی شدم از شر عاشقی ترسم خدا نخواسته رسوا کنم ترا

 


 



 

 

                            تريف عشق

 

بيش‏تر اهل معنا گفته‏اند: عشق، چون وجود، غير قابل شناسايى و توصيف است؛ زيرا آن چه درباره عشق گفته شود، همه اثر و جلوه‏اى از ظهور عشق است. اكنون با توجّه به آثار و ظهورات عشق، به تعابير گوناگونى كه در اين باره بيان داشته‏اند اشاره مى‏كنيم:
1. عشق، جنون الهى است كه نفوس قدسى و ارواح عالى به آن مبتلا مى‏شوند.
2. عشق، جذبه و الهام الهى و تحريك روح قدسى است به سوى اقليم حُسن و زيبايى.
3. عشق، درمان هر درد بى درمان است.
4. عشق، فرمانده كلّ قواى وجود و معزول كننده حكم عقل است.
5. عشق، حكومت و سلطنت الهى است به تجلّيات انوار حق بر دل پاكان.
6. عشق، آتش شوق الهى است كه شوق ماسوا را پاك مى‏كند.
7. عشق، آتشى است كه در قلب شعله ور شود و عاشق را بسوزاند.
هرگاه علاقه به چيزى، شدّت يابد به گونه‏اى كه آدمى را مسخّر خويش نمايد، عشق ناميده مى‏شود. عشق در واقع شدّت محبّت است.
از اين رو گفته‏اند:
محبّت چون به غايت رسد، آن را عشق خوانند و گويند كه: العشقُ محبّة مُفرطَة و عشق، خاص‏تر از محبّت است؛ زيرا كه همه عشق، محبّت باشد؛ امّا همه محبّت، عشق نباشد

هر مهر كه انتهاپذيرد
عشقست كه ابتدا پذيرد
كز حد چو برون شود محبّت
عشقست به نزد اهل وحدت‏

مولوى، آدمى را در توصيف عشق و تعريف آن ناتوان مى‏داند و مى‏گويد

عاشقى پيداست از زارى دل
نيست بيمارى چو بيمارى دل
علّت عاشق ز علّتها جداست
عشق اُصطرلابِ اسرار خداست
چون قلم اندر نوشتن مى‏شتافت
چون به عشق آمد قلم بر خود شكافت
چون سخن در وصف اين حالت رسيد
هم قلم بشكست و هم كاغذ دريد
عقل در شرحش چو خر در گِل بخفت
شرح عشق و عاشقى هم عشق گفت


عشق چشيدنى است، و نمى‏توان آن را در مفاهيم گنجاند و يا جنس و فصلى برايش منظور كرد
دكّه علم و خرد بست درِ عشق گشود
آن كه مى‏دست بسر، علّت سوداى تو را
بشكنم اين قلم و پاره كنم اين دفتر
نتوان شرح كنم جلوه والاى تو را

پس مى‏توان در تبيين عشق به آثار و تجلّيات آن اشاره كرد؛ امّا پى بردن به كنه و ماهيّت عشق، آن گونه كه بايد ميسّر نيست.

عشق مجازى و عشق حقيقى

در يك تقسيم بندى كلّى، عشق رابه دو نوع، عشق مجازى و عشق حقيقى، تقسيم كرده‏اند و اينك توضيح كوتاهى در اين رابطه.

عشق مجازى

عشق مجازى، عشق به زيبارويان و اشتياق ديدار شمايل آنان است. بى‏ترديد گروهى از انسان‏ها به زيبارويان عشق ورزيده و به ديدار چهره آنان، مشتاق بوده و براى اشباع عشق خويش، ناگوارى‏ها و خطرهايى را هم متحمّل شده‏اند. درباره ماهيّت اين نوع عشق، در ميان حكما و محققان آراى گوناگونى وجود دارد:
1. برخى اين عشق را مذموم شمرده و در نكوهش آن نكاتى را يادآورشده‏اند.
2. گروهى اين نوع عشق را ستوده و در ستايش آن سخنانى بيان داشته‏اند.
3. برخى درباره اين نوع عشق و خوب يا بد بودن آن، سكوت كرده‏اند و گفته‏اند: از شناخت علل و اسباب آن عاجزيم.
4. عدّه‏اى از حكما، آن را يك نوع بيمارى نفسانى خوانده‏اند.
بى‏شك مبدأ عشق مجازى، شهوت جسمانى و لذّت حيوانى است. در اين‏گونه عشق‏ها، تنها توجّه عاشق، به ظاهرِ معشوق است و چيزى به جز صورت، شكل و رنگ نمى‏بيند. از اين رو گفته‏اند: اين عشق از مقوله شهوت‏جنسى است و از مبادى شهوانى سرچشمه گرفته و به همان جا نيز خاتمه مى‏يابد. به تعبير ديگر، عشق مجازى در واقع عشق نيست، بلكه طغيان‏وطوفان شهوت است و كم و زيادى آن بستگى به فعّاليّت‏هاى فيزيولوژيكى بدن دارد.
مولوى اين‏گونه عشق‏ها را نكوهيده و آن را يك نوع بت‏پرستى مى‏شمارد:
زين قدح‏هاى صور كم باش مست
تا نباشى بت تراش و بت پرست
عشق بر مرده نباشد پايدار
عشق بر حىِّ جان افزاى، دار
عشق آن زنده گزين كو باقى است
وز شراب جانفزايت ساقى است
وى هم‏چنين عشق‏هاى مجازى و شهوانى را ننگ مى‏شمارد و مى‏گويد:
عشق هايى كز پى رنگى بود
عشق نبود عاقبت ننگى بود
اين بگفت و رفت در دم زير خاك
آن كنيزك شد زعشق و رنج پاك
زان كه عشق مردگان پاينده نيست
چون كه مرده سوى ما آينده نيست
عشق زنده در روان و در بصر
هردمى باشد ز غنچه تازه‏تر
عشق آن بگزين كه جمله انبيا
يافتند از عشق او كار و كيا
از آن جا كه اساس عشق مجازى بر جلب لذّت و اشباع اميال نفسانى است، اين پديده نمى‏تواند براى انسان يك فضيلت و ارزش به شمار آيد، بلكه چيزى است كه آدمى را از نيل به كمال واقعى باز مى‏دارد. اين عشق، ويژگى‏ها و پى‏آمدهاى خاص خود را دارد كه برخى از آن‏ها عبارتند از:
تقويت خودپرستى: در اين عشق، آن چه براى عاشق مطرح است، معشوق نيست، بلكه خود عاشق است؛ يعنى عاشق پيش از اين كه عاشقِ معشوق باشد، عاشق خويشتن است؛ چرا كه عاشق، معشوق را براى خود مى‏خواهد و اين همان خودپرستى است. پس كسانى كه به تمجيد و ستايش از اين نوع عشق مى‏پردازند، در واقع ديگران را به سوى لجن‏زار خودپرستى سوق مى‏دهند و انسان‏ها را از عشق حقيقى محروم مى‏كنند.
اسارت باطنى: عشق واقعى آن است كه آدمى را به آزادى معنوى برساند نه اسارت باطنى. گرچه در عشق مجازى، ظاهراً عاشق از همه چيز آزاد شده است و در بدو امر به نظر مى‏آيد كه هيچ گونه وابستگى در وجودش نيست، امّا در واقع آن چنان به يك نقطه كه معشوق اوست، چشم دوخته كه وابستگى‏يى بالاتر از آن متصوّر نيست؛ زيرا وابستگى به پديده‏اى است كه ريشه تمام كثرات است و آن دل بستگى به عالم مادّه است. در اين نوع عشق، عاشق همه هستى را در چشم و ابرو و لب خلاصه مى‏كند و حاضر نيست آنى از اين حصار بيرون بيايد.
بى ثباتى: در عشق مجازى، عشق عاشق بهره‏اى از ثبات و استقامت ندارد؛ زيرا معشوق، دايم در حال تغيّر و نقصان است. از اين رو، كسى كه بر شاخه لرزان عشق مجازى تكيه كرده، از واقعيّات عالم هستى و نيز از واقعيّت خود معشوق خواهد بريد؛ زيرا در اين نوع عشق، گرچه معشوق داراى زيبايى ظاهرى است، امّا از نقص‏ها و زشتى‏ها نيز مبرّا نيست، علاوه بر اين كه روز به روز از زيبايى‏هاى او كاسته و بر زشتى‏هايش افزوده مى‏گردد. در اين‏جاست كه به اندازه كاسته شدن از زيبايى‏هاى معشوق، عشق عاشق هم تنزّل مى‏يابد به گونه‏اى كه ارزش معشوق در نظرش كم مى‏شود و به تدريج مرغ عشق از آشيانه روح عاشق بيرون مى‏رود.
مولوى، معشوق عشق مجازى را همانند آتشى مى‏داند كه ناخالص است و در درون خويش دود سياه دارد:

 

چون رود نور و شود پيدا دخان
بفسرد عشق مجازى آن زمان
چون شود پيدا دخان غم فزا
بفسرد نى عشق ماند نى هوا
آرى، صورت ظاهر، فناپذير است؛ امّا عالم معنا، جاويدان مى‏ماند. مولانا صورت و معنا را به مثابه صدف با گوهر دانسته و عشق مجازى را سرزنش مى‏كند و مى‏گويد:
صورت ظاهر فنا گردد بدان
عالم معنا بماند جاودان
چند بازى عشق با نفس سبو
بگذر از نفس سبو رو آب جُو
صورتش ديدى ز معنا غافلى
از صدف درّى گزين گر عاقلى
اين صدف هاى قوالب در جهان
گر چه جمله زنده‏اند از بحر جان
ليك اندر هر صدف نبود گهر
چشم بگشا در دلِ هر يك نگر
خيال گرايى: از نواقص و ويژگى‏هاى منفى ديگرِ عشق‏هاى مجازى، اين است كه عاشق به ساخته‏هاى خود عشق مى‏ورزد و با اين كه در اوهام زندگى مى‏كند، مى‏پندارد به موجودى خارج از خود دل بسته است. وى غافل از آن است كه به خويشتن و ساخته‏هاى خود مهر مى‏ورزد.
عاشق تصوير و وهم خويشتن
كى بود از عاشقان ذوالمنن
منگر اندر نقش زشت و خوب خويش
بنگر اندر عشق و بر مطلوب خويش
                                                                     
عاشق خويشند و صنعت كرد خويش
دمّ مار آن را سر مار است كيش
آن كه عاشق نيست او در آب در
صورت خود بيند اى صاحب نظر!
دور مى‏بينى سراب و مى‏دوى
عاشقِ آن بينشِ خود مى‏شوى
عشق، صورت‏ها بسازد در فراق
تا مصوّر سركشد وقت تلاق‏

پس در اين گونه عشق‏ها، حسّ زيباگرايىِ عاشق، با ناتوانىِ درونى وى، يك جا جمع شده و به صورت مطلق درآمده و آن را به معشوق خود نسبت مى‏دهد و در نتيجه به او عشق مى‏ورزد؛ يعنى در واقع سازنده عظمت معشوق، روح نامتعادل عاشق است.
جنايت زا: عشقى كه از چهره‏اى زيبا آغاز شود و به پست‏ترين اعضاى بدن، پايان يابد و روحِ نفس‏پرستى را در آدمى بدمد. بى‏ترديد در صورت تزاحم و تعارض، جنايت مى‏آفريند؛ بدين معنا كه عاشق با مشاهده عشق ورزى ديگران به معشوقش، تحمّل را از دست داده جنايت مى‏آفريند و تاريخ پر است از سرگذشت عاشقانى كه در رقابتِ عشقىِ خويش، مزاحمان را از سر راه خويش برداشته و عشق شهوانى خود را با جنايت سبعانه در آميخته‏اند.
از آن چه تاكنون گفته شد، روشن مى‏شود كه انگيزه عشق مجازى، چيزى جز جلب لذّت به سوى خويش نيست. عشق مجازى تبعات منفى ذيل را دربر دارد:
اوّل، نفى جهان هستى با تمام قوانين و عظمتش و اثبات چهره و دو چشم و ابرو؛
دوم، بردگى و اسارت ابدى و سپردن اختيار خود به دست معشوق؛
سوم، پا گذاشتن روى همه نواميس جهان هستى؛
چهارم، از بين بردن ارزش‏ها از قاموس زندگى؛
پنجم، حركت برخلاف نظام هستى و عدم هم‏آهنگى با آن.

عشق حقيقى

عشق حقيقى، عشق و محبّت به ذات الهى است، و اين امرى است ممكن و پسنديده؛ زيرا محبّت انسان به ديگران ناشى از حُسن و زيبايى و كمالات آنان است. و از آن جا كه جمال خالص و كمال مطلق، منحصر در ذات حق است و درياى كمال و جمال او ساحل ندارد، تنها اوست كه سزاوار عشق و محبّت است. پس كسى كه محبّت به ذات الهى را انكار مى‏كند و آن را مجازى مى‏شمارد، در واقع منكر صفات جمال و جلال خداوند است و يا محبّت انسان به ديگران را ناشى از فضايل و كمالات آنان نمى‏داند و مسلّم است كه اين دو، از امور غير قابل انكارند. نتيجه اين كه ذات الهى برترين محبوب و معشوق است. از اين رو، محبّت و عشق انسان به خداوند، امرى ممكن و حقيقى است نه مجازى.
دل كرد بسى نگاه در دفتر عشق
جز دوست نديد هيچ رو در خور عشق
چندان كه رُخَت حُسن نهد بر سر حُسن
شوريده دلم عشق نهد بر سر عشق
عراقى باده را عشق ناميده و آن را مايه سرمستى دانسته و مى‏گويد:
نخستين باده كاندر جام كردند
زچشم مست ساقى وام كردند
چو با خود يافتند اهل طرب را
شراب بى‏خودى در جام كردند
لب مِيگون جانان جام دارد
شراب عاشقانش نام كردند
ز بهر صيد دل‏هاى جهانى
كمند زلف خوبان دام كردند

                                                             
بهم كردند و عشقش نام كردند
سر زلف بتان آرام نگرفت
زبس دل‏ها كه بى‏آرام كردند
چو گوى حُسن در ميدان فكندند
بيك جولان دو عالم رام كردند
آرى، عشق حقيقى، عشق به خداست كه مملوّ از راز و رمز است.
جانا حديث شوقت در داستان نگنجد
رمزى ز راز عشقت در صد بيان نگنجد
جولانگه جلالت در كوى دل نباشد
خلوتگه جمالت در جسم و جان نگنجد
دردل چوعشقت آيد سوداى‏جان نماند
در جان چو مهرت افتد، عشق روان نگنجد
بخشاى بر غريبى كز عشق تو بميرد
وانگه در آستانت خود يك زمان نگنجد
آن دم كه با خيالت، دل راز عشق گويد
گر جان شود عراقى اندر ميان نگنجد
مولوى، عشق واقعى را عشق به خدا مى‏داند، و به سبب وجود همين عشق در پيامبر(ص) بود كه او را فلسفه خلقت و رمز كاينات دانست.
عشقِ آن زنده گزين كاو باقى است
وز شراب جان فزايت ساقى است
با محمد بود عشق پاك، جفت
بهر عشق او خدا لولاك گفت‏

P . اشاره دارد به حديث قدسى لَوْلاكَ لَما خَلَقْتُ الْأَفلاكَ؛ اى پيامبر! اگر تو نبودى دست به خلقت كاينات نمى‏زدم.

اندر آن جز عشق يزدان كار نيست
جز خيال وصل او ديّار نيست
خانه را من روفتم از نيك و بد
خانه‏ام پر گشت از عشق احد

از آن چه گذشت دريافتيم كه گرچه عشق را به مجازى و حقيقى تقسيم كرده‏اند، امّا در واقع و نفس‏الأمر، يك نوع عشق بيش‏تر وجود ندارد و آن عشق الهى است و بقيّه، شايسته نام زيباى عشق بر آن‏ها نيست، بلكه طوفان شهوت و امواج هوس است. و مجازاً نام عشق بر آن مى‏توان گذاشت.

تبديل عشق مجازى به حقيقى
عرفا در باب عشق، به تبيين اين نكته پرداخته‏اند كه گاهى ممكن است عشق مجازى به عشق حقيقى تبديل شود؛ يعنى اگر در كسى عشق به خوب‏رويان پيدا شد، عاقبت اين عشق، او را به عشق خدا مى‏كشاند و نردبانى جهت نيل به عشق الهى مى‏شود؛ امّا بايد توجّه داشت كه اين سخن را، نه‏به‏طور مطلق، بلكه به طور مشروط بيان كرده‏اند. در اين كه چگونه عشق‏مجازى به عشق حقيقى تبديل مى‏شود، دو راه نشان داده‏اند:
راه اوّل، آدمى در برابر عشق مجازى استقامت بورزد و راه عفاف و پاك‏دامنى برگزيند و در فراق معشوق خويش بسوزد و از اين طريق بر روح خويش فشار آورد، كه در نتيجه خداوند به پاداش اين مجاهدت، عشق مجازى او را به عشق حقيقى مبدّل مى‏نمايد و آتش محبّت الهى را در خرمن وجودش شعله‏ور مى‏سازد و او را به مقامى كه شايسته اوست مى‏رساند. ازاين روست كه در روايات وارد شده:
مَنْ عَشِقَ وَ كَتَمَ وَ عَفَّ وَ ماتَ، ماتَ شَهيداً؛
آن كه عاشق شود و كتمان كند و عفاف ورزد و در همان حال بميرد، شهيد مرده است.
راه دوم، عشق مجازى، واقعاً از انگيزه شهوانى و حيوانى به دور باشد؛ يعنى كسى كه عاشق زيبا چهرگان مى‏گردد، هيچ گاه نبايد مسائل شهوانى او دخالتى در اين مهرورزى داشته باشد، بلكه عشق او بايد تنها از روح زيباى وى و جمال معشوق و محبوب او منشأ بگيرد؛ آن گونه كه انسان گاهى شيفته منظره زيباى طبيعت و يا آثار هنرى مى‏شود. در اين صورت است كه به قول جامى، اين عشق، پرتويى از عشق الهى خواهد شد:
دلى كو عاشقِ خوبانِ مه روست
بداند يا نداند عاشقِ اوست
و نيز مرحوم فيض كاشانى، در اين باره مى‏گويد:
از عشقِ مجاز گويمت چيست غرض
زان چاشنى عشق حقيقيست غرض
از جلوه حسن دوست در روى نكو
تعليم طريق عشقبازيست غرض
و مولانا جلال الدّين محمد بلخى رومى، در اين باره گويد:
عشق، صورت‏ها بسازد در فراق
تا مصوّر سركشد وقت تلاق
كه منم آن اصل، اصل هوش و مست
بر صور آن حُسن عكس ما بُده است
                                                        
پرده‏ها را اين زمان برداشتم
حسن را بى‏واسطه افراشتم
زانكه بس با عكس من درتافتى
قوّت تجريد ذاتم يافتى
چون از اين سو جذبه من شد روان
                                                        
او كشش رامى نبيند در ميان
مغفرت مى‏خواهد از جرم و خطا
از پس آن پرده از لطف خدا
چون زسنگى چشمه‏اى جارى شود
سنگ اندر چشمه متوارى شود
كس نخواند بعد از آن او را حجر
زانكه جارى شد از آن سنگش گهر
از بزرگان حكمت و عرفان نيز، در اين باره (تبديل عشق مجازى به عشق حقيقى و الهى) سخنانى به ميان آمده كه ذكر آن‏ها خالى از فايده نيست.
ابن سينا مى‏گويد:

اگر انسان عشقِ صورت زيبايى را به انگيزه لذّت حيوانى در دلش جاى دهد شايسته توبيخ و بلكه سزاوار توبيخ هاست؛ مانند اشخاص زناكار و گروه‏هاى منحرف و فاسق؛ امّا اگر صورت نمكين و زيبايى را با ديدگاه عقلانى دوست بدارد، اين محبّت و عشق، وسيله‏اى براى رفعت و افزايش در خير خواهد بود؛ زيرا

عاشق به موضوعى تمايل پيدا كرده است كه از نظر تأثير، به معشوق اوّل و معشوق محض (خدا) نزديك است

عشق آن باشد كه باطل حق شود
قيد را بگذارد و مطلق شود
در دل عاشق چو عشق آتش فروخت
هر چه جز معشوق بُد آن جا بسوخت
شيخ محمد لاهيجى (شارح گلشن راز) مى‏نگارد:
عشق مجازى اگر به صورت حسن، به طريق پاكى و قطع نظر از شهوات نفسانيّه باشد، مشاهده حق دركسوت حق است و دين و عادت حق است و از باطل دور است و البته (مريد را) به عشق حقيقى رساند. و اگر آن عشق به نظر شهوانى باشد و منبعث از طبيعت حيوانى بُوَد، جذب و تصرّف در صورت حسن فعل حق است كه در كسوت باطل شرعى كه شهوت است ظهور نموده و آن، كارِ شيطان و نفس است و انحراف از دين و صراط مستقيم است.
. لاهيجى، شرح گلشن راز، ص 486.
صدر المتألّهين، حكيم بزرگ الهى در كتاب نفيس الأسفار الأربعه بابى تحت عنوان في ذكرِ عشقِ الظُّرفا وَ فِتْيانِ لِلْأَوْجُهِ الْحِسان باز كرده و به بحث از عشق مه رويان اختصاص داده و درباره ماهيّت آن به پژوهش و بررسى پرداخته و عشق مجازى را به عشق حيوانى و نفسانى تقسيم كرده و مى‏گويد:
عشقِ نفسانى عبارت است از: عشقى كه از مشابهت و مشاكلت جوهرى ميان نفس عاشق و معشوق ناشى مى‏گردد. در اين عشق، استحسان عاشق از شمايل معشوق به سبب اين است كه آن‏ها را ناشى از نَفْس دانسته و در نفس نيز مشاهده مى‏نمايد. و عشق حيوانى عبارت است از: عشقى كه مبدأ آن را شهوت بدنى و لذّت بهيمى تشكيل دهد؛ در اين عشق توجّه عاشق تنها به ظاهر معشوق بوده و چيزى جز شكل و رنگ نمى‏بيند. عشق نفسانى از لطافت نفس و پاكيزگى آن ناشى مى‏گردد؛ ولى عشق حيوانى مقتضاى نفس امّاره بوده و اغلب با نوعى فجور و حرص همراه مى‏باشد. كسى كه از عشق نفسانى برخوردار است، داراى رقّت قلب و علوّ انديشه بوده و گويا همواره چيزى را جست و جو مى‏نمايد كه از حواس ظاهرى پنهان است. به همين دليل از هر چيزى كه او را مشغول مى‏دارد، بُريده گشته و از آن چه غير معشوق است، دورى مى‏جويد. روى آوردن به معشوق حقيقى آن گونه كه براى اين اشخاص آسان و ميسّر است، براى ساير اشخاص نيست.

اين حكيم الهى، عشق ظريفان را به زيبا رويانِ جهان، از جمله امور ممدوح و نيكو به شمار آورده و منشأ پيدايش اين نوع عشق را استحسان محبوب مى‏شمارد و مى‏گويد:
عشق ظرفا به مه رويان چيزى جز اشتياق و علاقه به جمال انسانيّت نيست. جمال انسانيّت چيزى است كه بسيارى از آثار جمال و جلال خداوند در آن ظاهر است. (لَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنسانَ فى أَحْسَنِ تَقْويم) پس عشق به خوب رويان اگر از شهوت‏ . تين (95) آيه 4.
حيوانى ناشى نشده باشد و مبدأ آن را تنها استحسان شمايل معشوق تشكيل دهد، نه تنها مذموم نيست، بلكه از فضايل انسانى نيز به شمار مى‏آيد. اين فضيلت از جمله فضايلى است كه قلب و دل آدمى را نرم و رقيق كرده و ذهن وى را از امور ناشايسته پاك و پيراسته مى‏گرداند، نفس ناطقه را نيز آگاه و بيدار كرده و آن را براى درك امور شريفه مهيّا مى‏سازد.
ملّاصدرا، الأسفار الأربعة، ج‏7، ص 173
از آن چه گفتيم، به دست مى‏آيد عشق مجازى اگر از شايبه امور شهوانى به دور باشد و جنبه نفسانى به خود بگيرد، زاينده عشق حقيقى و نردبان عشق الهى مى‏شود، همان گونه كه گفته‏اند:
اَلْمجازُ قَنْطَرَةُ الْحَقيقةِ؛ مجاز، پُل حقيقت است.
البته اين در صورتى است كه عشق مجازى، حالت مرآتيت داشته باشد؛ يعنى به اصطلاح ما به ينظر باشد نه ما فيه ينظر. و شايد آن چه را به عدّه‏اى از اهل معرفت نسبت مى‏دهند كه خداپرستى در جمال پرستى و عشق‏ورزى به خوبان است حمل بر همين معنا باشد؛ يعنى جمال الهى را در صنع حق تعالى‏ ديدن.
به هر حال، در زمينه عشق مجازى بايد به نكاتى كه در ذيل مى‏آيد. توجّه داشت:
1. اين عشق، قابل توصيه نيست گر چه آثار مثبتى هم بر آن بار شود؛
2. اين عشق، در صورتى ارزشمند است كه كاملاً از شهوات حيوانى به دور باشد؛
3. اين عشق، در همه حالات سير انسان ممدوح نيست، بلكه در بعضى حالات ممدوح و در برخى حالات مذموم است. همان گونه كه حكيم الهى، ملّا صدرا معتقد است كه اين نوع عشق در اواسط سلوك عرفانى براى بيرون كشيدن انسان از منجلاب شهوت‏هاى حيوانى مفيد و مؤثر مى‏باشد، ولى پس از استكمال نفس به علوم الهى و اتصال به عالم قدس، اشتغال به اين گونه امور دون شأن انسان بوده و شايسته مقامرفيع وى نمى‏باشد.